غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

229

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

خورد و بجزاء اعمال سيئه خود گرفتار گشته از آنزخم جان نبرد و مقارن وقايع مذكوره ابراهيم سارد كه از قوم منكليغ بود و از عمر شيخ ميرزا تربيت يافته بواسطه صدور جريمه مردود شده بود بقلعهء اشيره درآمده خطبه بنام بايسنقر ميرزا خواند و حضرت پادشاهى بر اينمعنى اطلاع يافته در ماه شعبان سال مذكور موكب منصور بجانب اشيره شتافت و ابراهيم سارد باستحكام برج و باره پرداخته عساكر ظفر مآثر بامر محاصره و محاربه قيام نمودند و دست باستعمال آلت قتال برده ابواب كشش و كوشش بر روى روزگار محصوران گشودند چون مدت چهل روز حال بر اينمنوال بگذشت حال عجز و انكسار بر صفحات احوال ابراهيم سارد ظاهر گشت لا جرم خواجه قاضى را شفيع جرايم خود ساخته امان طلبيد و پادشاه گناه او را عفو كرده ابراهيم شمشير به گردن و كفن اندر دست از قلعه بيرون خراميد آنگاه اعلام ظفرپناه بجانب خجند نهضت نمود و امير مغول ولد عبد الوهاب شغاول كه در آن حصار متمكن بود بعد از قرب وصول موكب پادشاهى بلوازم استقبال استعجال كرده مراسم اخلاص بجاى آورد و غاشيهء اطاعت بر دوش افكنده مقاليد شهر و حصار بنواب پادشاه كام‌كار سپرد آنگاه پادشاه اسلام‌پناه استماع نمود كه سلطان محمود خان شاهرخيه را بعز نزول همايون مشرف ساخته و خاطر عاطر جهت دفع كدورات سابقه مايل بملاقات خال بزرگوار گشته بشاهرخيه رفت و خان از قرب وصول آنقرة العين خواقين عاليشان خرم و شادمان شد و چون پادشاه ببارگاه درآمد لوازم تعظيم و تبجيل مرعى داشته برخواست و آنحضرت نيز رعايت مراسم ادب نموده زانو زد آنگاه خان عاليجاه پادشاه اسلام‌پناه را در آغوش عطوفت و مهربانى كشيده از دقايق اشفاق و خاطرجوئى دقيقه نامرئى نگذاشت و پادشاه حميده خصال دو سه روز در صحبت خال فرهناك و خوشحال بسر برد و پس از آن بصوب مستقر دولت رايت عزيمت برافراشت و هم در اين سال آن در درج خلافت و استقلال با فوجى از ابطال رجال متوجه تسخير او را تيپه گشت چنانچه از سياق حكايات سابقه بوضوح مىپيوندد و او را تيپه سالها داخل حوزهء ديوان ميرزا عمر شيخ گوركان بوده در قرات مذكوره به تصرف گماشتگان بايسنقر ميرزا در آمده سلطانعلى ميرزا در آنجا حكومت مىنمود و چون سلطان عليميرزا از توجه لواى كشورگشاى پادشاهى خبر يافته آنگه شيخ ذو النون را بمحافظت قلعه مامور ساخته به نفس نفيس بجانب كوهستان بلغر و بى جا شتافت و پادشاه سعادتمند بعد از قطع منازل از خجند گذشته و از گريختن سلطانعليميرزا واقف گشته مقرب حضرت سلطانى امير نظام الدين على خليفه و مير عثمان را برسم رسالت نزد شيخ ذو النون فرستاد و شيخ بنابر اقتضاء بخت ؟ ؟ ؟ و طالع واژون امير خليفه را گرفته قصد انهدام اساس حيات آن جناب نموده آن امير ستوده‌خصال بعنايت حضرت ملك متعال مجال فرار يافته بعد از دو سه روز پياده خود را بموكب ظفر انتما رسانيد و چون در ظاهر اوراتيپه بارگاه كعبه مرتبه منصوب گشت و معلوم شد كه در آنحدود غله نايابست امرا و اركان دولت صلاح در مراجعت دانسته و